اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
اللهم طال الانتظار
به وبلاگم خوش آمدید
خدایا به حق خود اهل بیت(علیهم السلام) بقیه ی دوران سیاه غیبت رو به ما ببخش~~"سبز پر رنگ"~~$
....................
" تو " شوخی زیبایی بودی که خداوند با من کرد
زیبا بود اما شوخی بود !!!!
خدا بی تقصیر است و تو هم.
من تاوان اشتباه خود را پس میدهم
تمام این تنهایی ها
تاوان " جدی گرفتن آن شوخی " ست
من چقــــــــــــــــــــــدر متفاوت شده ام از 3 سال پیش تاحالا
چقدر جالب تر فکر میکنم !!!!
این ریحانه عجیب شده ست برایم . آخر چرا هیچ چیز برایش شور و ذوق قبل را ندارد !!!!!!
هه هه هه هه
ولی باز هم وقتی به خودم فکر میکنم دلم ضعف میرود با اینکه زیاد خوب نمیشناسمش و با آن ریحانه دنیایی فرق دارد !!
خدایا ممنونم که هنوزهم خودم را خیلی دوست دارم
ممنونم که تو دوستم داری
. . .
خدایا در دلم کلی حرف هست هاااا !!!!! یادت نرود
حالا دیگه قسمتی بزرگی از زندگیمون تهی شد
حالا دیگه نمیدونیم کی هست تو این دنیا که بدون خستگی و ناراحتی حتی اگه وسط ظهر هم زنگ خونشون بزنیم و از خواب بیدارش کنیم بازم خوشحال بشه و با ذوق نگاهمون کنه
دیگه کسی بعد ازظهر های سه شنبه منتظرمون نمیمونه و از ذوقش برامون آش رشته و کلی خوردنی دیگه درست نمی کنه . . .
حالا دیگه بزرگتری نداریم که بخوایم بریم خونشون و دورشون جمع بشیم و تاج سر و نور چشممون باشن
پدر بزرگ که نداشتم مادر بزرگ مادریم بهار رفتن از پیشمون روز اول محرم هم مادربزرگ پدری ام . . .
هیچ جایگزینی ندارد بدون آنها بودنشان . . . تهی هستیم تهی ...
این ینی خدا خیلی بهم لطف داره و آدم های دوست داشتنیه زیادی کنارمن
این ینی دل من زندست . دل من هنوز دل ئه
این ینی
من باید خیلی خیلی شکر کنم خدایم رو
خدای مهربونم که خوبیب و دوست داشتن رو خیلی خیلی بیشتر از دوست نداشتن برام گذاشتی
شکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرت
الحمد لله رب العالمین
عازم پابوسی ائمه اطهار هستم
دعا و حلالم کنید
قابل باشم نائب الزیارة هستم
دارم میرم
کربلا . نجف . سامرا و کاضمین انشاالله
انقدر نتونستم یه جا برم داد بزنم
انقدر نتونستم با ماشی وحشتناک برونم و کسی کاری به کارم نداشته باشه
انقدر نتونستم حداقل با دیوانگی این همه انرژی را بیرون برم
تمامش جمع شد و چندی پیش به حالت خاموشی نمایان شد
و
اکنون به حالت بغضی که اگر بشکند برای سالها باید بگرید
و میدانم فردا میشود سکوتی مرگ بار تر از امروز هایم
...................................
هرکاری هم که باز میکنم هر جنب و جوشی هم که انجام میدم از صبح تا شبم که این ور و اونور باشم چه بیخودی چه باخودی
بازم داره احساس کسالت و بی حوصلگی و بی خیال دنیایم آزرم می دهد
احساس اینکه هرچه باداباد و احساس . . .
تمام اگیزه ها و انرژی های زیبا و زیادم هرز رفت و دارد ادامه اش هم میرود . . . به جایی که دیگر در بدن من خود را به اجبار حسرت نکند و بغض بشود در گلو
.........................................
و واقعا شدم نماینده این شعر که
رنج را آشفته را لبخند پنهان می کنم
تادلش غمگین نگردد هرکسی با من نشست
حالم را بد می کند
نفسم را تنگ
ترجیح میدهم چند بار شکوفه بزنم اما یادآوری تو برایم نشود
که تو چه خاطره ی زهر آلود و سمی ای بودی در زندگی من
حالا هم که زمانی ست نیستی باز بوی بد خاطراتت دلم را به هم میزند
میدانی چرا . . . ! چون بوی نامردی و دروغ می دهد . و وقتی به اینجای داستان می رسم
کلی خوشحال می شوم و خندانم زیــــــاد و شکر خدا که ماه نامردی و دروغ هایت پشت ابر شیرین و چرب زبانی هایت نماند
وااااااااای که چه حس خوبی ست حس برنده شدن حس ظاهر شدن باطن فردی دغل باااااازززز
لایق باشم یادتون می کنم
التماس دعا
................................................
به امید خدا برمیگردم پر بار و پر از نوشتن
نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد ؛ نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم, چو گدا بر سر راهی
کس به غیر از تو نخواهم
چه بخواهی چه نخواهی
بازکن در ؛ که جز این خانه مرا نیست پناهی
حوصله ام کم شده
ناتوان شده ام
و میدانم زور های آخر را برای ادامه دارم میزنم
اما چقدر طویل است این زورهای آخر